پیری را دیدم سرگردان در مجلس لهو میان جمع رقاصان بدآهنگ می چرخید وجمع موزون آنان را برهم میزد حاضرین برآشفتند و من او را از جمع آنان به کناری کشیدم و گفتم:ای شیخ این فعلی است ناروا و به دور از منزلت شما
آهی کشید وگفت:عزیزی داشتم گرامی اما بی نهایت نادان او را یاری بود از این قماش روزی به نیرنگی متفق شدند و او را گم کردم از این رو در پی عزیزم با اهل این مجالس سر می کنم.(شائق)

نظرات شما عزیزان:
|